هوالمحبوب - خدا جون دوست دارم
گوزل الله گوزله منه - خدای خوشگلم مواظبم باش
نويسندگان
لینک دوستان

 

رو به سوی خدا

روزی جوانی به نزد حکیم دانایی آمد و از او خواست تا راهی نشان دهد که بتواند بیشتر از پیش خداوند را شناخته و به درک بهتری از خداوند برسد. حکیم نیز در جواب این جوان گفت : شناخت خداوند خیلی مهم و ارزشمند است مخصوصا زمانی که بتوانیم بهتر و زیباتر او را بشناسیم و به شناخت ارزشمندتری نسبت به او نائل شویم. جوان : حالا حکیم می توانی مرا راهنمائی کنی تا بتوانم به این درجه از شناخت خداوند برسم و خود را آگاه تر از پیش کنم . حکیم : بله جوان .. با من همراه شو و به چیزی هایی که می گویم و نشان می دهم خوب توجه کن تا بتوانی به درک بهتری از شناخت خداوند برسی.

حکیم ، جوان را به دیدار پیرمرد فقیری که سالیان سال در بستر بیماری بود میبرد و میگوید می بینی با این وجود که سالیان سال است که فقیر و بیمار است اما همچنان زندگی می کند و به بهانه هایی دستان یاری رسانی به سویش دراز می شوند تا در هر حدی که می توانند کمکش کنند. و این یعنی خداوند را در این دیدن و شناختن ، یعنی خالقی که در هر حالت ممکن روزی بندگانش را تامین میکند و آنها تنها به حال خود نمی گذارد.

بعد از آن خانه خارج می شوند و باز حکیم جوان را به دیدار مردی دیگری که او نیز بیمار بود میبرد اما با این تفاوت که این مرد ثروتمند بود. حکیم گفت : می بینی این مرد را ، این شخص مال و دارایی های خیلی از انسانها را به نا حق تصاحب کرده است اما حالا همان دارایی ها هیچ کمکی به بیماریش نمی توانند بکنند و به بیماری نا علاج و عذاب آوری گرفتار شده است تا آنجا که دوست دارد همه دارایی هایش را بدهد تا دوباره سلامتی خود را به دست آورد و اینقدر عذاب نکشد،.. و این یعنی همان خداوندی که می خواهی بهتر بشناسی ، خداوندی که نمی گذارد کسی با زور و حیله و نیرنگ بتواند در آرامش و راحتی زندگی کند و روزی نتیجه کارهایش را جلوی چشمانش می آورد تا بداند که در مسیر اشتباهی قدم برداشته که نتیجه ای جز این ندارد.

بعد حکیم به جوان می گوید دوست داری با من همراه شوی تا تو را به داخل غاری در دل کوه ببرم و چیزی را به تو نشان بدهم. جوان می پذیرد و با حکیم همراه میشود . بعد از رسیدن به ورودی غار ، حکیم و جوان با مشعلی در دست وارد غار می شوند و بعد از طی کردن مسیر قابل توجهی در داخل غار حکیم تکه سنگی از روی زمین بر میدارد و به جوان میگوید: زیر این سنگ چه می بینی. جوان می گوید: تعدادی حشره که در زیر این سنگ زندگی می کنند. حکیم می گوید: می بینی به این میگویند شناخت همان خالق بزرگ و بی همتا که روزی این حشرات را در دل غاری تاریک و در زیر تکه سنگی سخت تامین می کند و به آنها حیات می بخشد.

جوان از این مثالهای حکیم به فکر فرو میرود و هر دو از آن غار تاریک خارج می شوند و مسیر خانه را در پیش میگیرند حکیم در حین برگشت و در لحظه کمک کردن به جوان برای پایین آمدن از کوه ، دو دست خود را روی شانه های جوان می گذارد و می گوید: درک واقعی خداوند یعنی من به کمک تو آیم و تو به کمک من ، من دست تو را بگیریم و تو دست من ، من به تو خوبی کنم و تو هم به من ، من در مقابل تو گذشت داشته باشم و تو هم در مقابل من و ، و ، و …

باز حکیم ادامه می دهد: به خورشید تابان در آسمان نگاه کن که چطور با نور و گرمای خود به موجودات زنده حیات می بخشد ، به این مورچه نحیف و کوچک بر روی زمین نگاه کن که دانه ای چند برابر وزن خود را به دندان زده و می برد ، به این طبیعت سرسبز نگاه کن ، به این گلهای زیبا و این صدای دلنشین پرندگان گوش کن ، به این همه زیبایی در هر رنگ و شکل و رفتاری که در کنارمان هستند و ما با آنها زندگی و عمل می کنیم توجه کن اینها همه ما را به درک بهتر خداوند هدایت می کنند و ما را به او میرسانند.

پس تو ای جوان سعی کن به خوبی این مسائل و جریاناتی که در اطرافت وجود دارد و اتفاق می افتد توجه کنی و ببینی، وهمیشه سعی کن هم نوا با آنها باشی تا بتوانی به شناخت ملموس تر و ارزشمندتر خداوند برسی …

” مهدی یاری خسروشاهی ”

[ ۱۳٩۱/٢/۱۱ ] [ ٩:٢٩ ‎ق.ظ ] [ رنگین کمان خدا ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.
درباره وبلاگ

خدای خوب و مهربونم، این وبلاگ رو ساختم تا گوشه ای از عشقمو بهت نشون بدم امیدوارم که برای فرد دیگری هم مفید باشه.
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب
free counters IP