هوالمحبوب - خدا جون دوست دارم
گوزل الله گوزله منه - خدای خوشگلم مواظبم باش
نويسندگان
لینک دوستان
 
 هر اتفاقی که می افتد به نفع ماست

توی کشوری یه پادشاهی زندگی میکرد که خیلی مغرور، ولی عاقل بود یک روز برای پادشاه انگشتری به عنوان هدیه آوردند    ولی روی نگین انگشتر چیزی ننوشته بود و خیلی ساده بود.
شاه پرسید این چرا این قدر ساده است ؟ و چرا چیزی روی آن نوشته نشده است؟
فردی که آن انگشتر را آوره بود گفت:
من این را آورده ام تا شما هر آنچه که میخواهید روی آن بنویسید.
شاه به فکر فرو رفت که چه چیزی بنویسد که لایق شاه باشد و چه جمله ای به او پند میدهد؟ همه وزیران را صدا زد وگفت:
وزیران من، هر جمله و هرحرف با ارزشی که بلد هستید بگویید.
وزیران هم هر آنچه بلد بودند گفتند، ولی شاه از هیچکدام خوشش نیامد. دستور داد که بروند عالمان و حکیمان را از کل کشور جمع کنند و بیاورند وزیران هم رفتند و آوردند.
شاه جلسه ای گذاشت و به همه گفت که هر کسی بتواند بهترین جمله را بگوید جایزه خوبی خواهد گرفت
هر کسی چیزی گفت باز هم شاه خوشش نیامد تا اینکه یه پیر مردی به دربار آمد و گفت با شاه کار دارم.
گفتند تو با شاه چه کاری داری؟
پیر مرد گفت برایش جمله ای آورده ام
همه خندیدند و گفتند تو و جمله. ای پیر مرد تو داری میمیری، تو را چه به جمله خلاصه پیر مرد با کلی التماس توانست آنها را راضی کند که وارد دربار شود، شاه گفت تو چه جمله ای آورده ای؟
پیر مرد گفت:    جمله من اینست  "هر اتفاقی که برای ما می افتد به نفع ماست"
شاه به فکر فرو رفت و خیلی از این جمله استقبال کرد و جایزه را به پیر مرد داد. پیر مرد در حال رفتن گفت: دیدی که هر اتفاقی که می افتد به نفع ماست
شاه خشمگین شد و گفت چه گفتی؟ تو سر من کلاه گذاشتی
پیر مرد گفت نه پسرم
به نفع تو هم شد،  چون تو بهترین جمله جهان را یافتی
پس از این حرف پیر مرد رفت
شاه خیلی خوشحال بود که بهترین جمله جهان را دارد و دستور داد آن را روی انگشترش حک کنند
از آن به بعد شاه هر اتفاقی که برایش پیش میآمد میگفت:
هر اتفاقی که برای ما میافتد به نفع ماست
تا جائی که همه در دربار این جمله را یاد گرفنه وآن را میگفتند:
که هر اتفاقی که برای ما میافتد به نفع ماست
تا اینکه یه روز پادشاه در حال پوست کندن سبیبی بود که ناگهان چاقو در رفت و دو تا از انگشتان شاه را برید و قطع کرد، شاه ناراحت شد و درد مند وزیرش به او گفت:
هر اتفاقی که میافتد به نفع ماست
شاه عصبانی شد و گفت انگشت من قطع شده تو میگوئی که به نفع ما شده به زندانبان دستور داد تا وزیر را به زندان بیندازد وتا او دستور نداده او را در نیاورند
چند روزی گذشت یک روز پادشاه به شکار رفت و در جنگل گم شد تنهای تنها بود ناگهان قبیله ای به او حمله کردند و او را گرفتند و می خواستند او را بخورند شاه را بستند و او را لخت کردند این قبیله یک سنتی داشتند که باید فردی که خورده میشود تمام بدنش سالم باشد ولی پادشه دو تا انگشت نداشت
پس او را ول کردند تا برود
شاه به دربار باز گشت و دستور داد که وزیر را از زندان در آورند. وزیر آمد نزد شاه و گفت:
با من چه کار داری؟
شاه به وزیر خندید و گفت:
این جمله ای که گفتی هر اتفاقی میافتد به نفع ماست درست بود، من نجات پیدا کردم ولی این به نفع من شد ولی تو در زندان شدی این چه نفعی است شاه این راگفت و او را مسخره کرد.
وزیر گفت: اتفاقاً به نفع من هم شد
شاه گفت: چطور؟
وزیر گفت: شما هر کجا که میرفتید من را هم با خود میبردید، ولی آنجا من نبودم اگر می بودم آنها مرا میخوردند. پس به نفع من هم بوده است.
وزیر این را گفت و رفت.
 
 
نکته اخلاقیهر اتفاقی که میافتد به نفع ماست

اگر این جمله را قبول داشته باشید و آن را باور کنید، میفهمید که چه میگویم:
خدایا
حکمت قدم هایی که برایم برمیداری بر من آشکار کن ، تا درهایی  را که بسویم میگشایی ، ندانسته نبندم
و درهایی که به رویم میبندی ، به اصرار نگشایم
[ ۱۳٩۱/٢/٢٩ ] [ ٥:٢۳ ‎ب.ظ ] [ رنگین کمان خدا ]

 

رو به سوی خدا

روزی جوانی به نزد حکیم دانایی آمد و از او خواست تا راهی نشان دهد که بتواند بیشتر از پیش خداوند را شناخته و به درک بهتری از خداوند برسد. حکیم نیز در جواب این جوان گفت : شناخت خداوند خیلی مهم و ارزشمند است مخصوصا زمانی که بتوانیم بهتر و زیباتر او را بشناسیم و به شناخت ارزشمندتری نسبت به او نائل شویم. جوان : حالا حکیم می توانی مرا راهنمائی کنی تا بتوانم به این درجه از شناخت خداوند برسم و خود را آگاه تر از پیش کنم . حکیم : بله جوان .. با من همراه شو و به چیزی هایی که می گویم و نشان می دهم خوب توجه کن تا بتوانی به درک بهتری از شناخت خداوند برسی.

حکیم ، جوان را به دیدار پیرمرد فقیری که سالیان سال در بستر بیماری بود میبرد و میگوید می بینی با این وجود که سالیان سال است که فقیر و بیمار است اما همچنان زندگی می کند و به بهانه هایی دستان یاری رسانی به سویش دراز می شوند تا در هر حدی که می توانند کمکش کنند. و این یعنی خداوند را در این دیدن و شناختن ، یعنی خالقی که در هر حالت ممکن روزی بندگانش را تامین میکند و آنها تنها به حال خود نمی گذارد.

بعد از آن خانه خارج می شوند و باز حکیم جوان را به دیدار مردی دیگری که او نیز بیمار بود میبرد اما با این تفاوت که این مرد ثروتمند بود. حکیم گفت : می بینی این مرد را ، این شخص مال و دارایی های خیلی از انسانها را به نا حق تصاحب کرده است اما حالا همان دارایی ها هیچ کمکی به بیماریش نمی توانند بکنند و به بیماری نا علاج و عذاب آوری گرفتار شده است تا آنجا که دوست دارد همه دارایی هایش را بدهد تا دوباره سلامتی خود را به دست آورد و اینقدر عذاب نکشد،.. و این یعنی همان خداوندی که می خواهی بهتر بشناسی ، خداوندی که نمی گذارد کسی با زور و حیله و نیرنگ بتواند در آرامش و راحتی زندگی کند و روزی نتیجه کارهایش را جلوی چشمانش می آورد تا بداند که در مسیر اشتباهی قدم برداشته که نتیجه ای جز این ندارد.

بعد حکیم به جوان می گوید دوست داری با من همراه شوی تا تو را به داخل غاری در دل کوه ببرم و چیزی را به تو نشان بدهم. جوان می پذیرد و با حکیم همراه میشود . بعد از رسیدن به ورودی غار ، حکیم و جوان با مشعلی در دست وارد غار می شوند و بعد از طی کردن مسیر قابل توجهی در داخل غار حکیم تکه سنگی از روی زمین بر میدارد و به جوان میگوید: زیر این سنگ چه می بینی. جوان می گوید: تعدادی حشره که در زیر این سنگ زندگی می کنند. حکیم می گوید: می بینی به این میگویند شناخت همان خالق بزرگ و بی همتا که روزی این حشرات را در دل غاری تاریک و در زیر تکه سنگی سخت تامین می کند و به آنها حیات می بخشد.

جوان از این مثالهای حکیم به فکر فرو میرود و هر دو از آن غار تاریک خارج می شوند و مسیر خانه را در پیش میگیرند حکیم در حین برگشت و در لحظه کمک کردن به جوان برای پایین آمدن از کوه ، دو دست خود را روی شانه های جوان می گذارد و می گوید: درک واقعی خداوند یعنی من به کمک تو آیم و تو به کمک من ، من دست تو را بگیریم و تو دست من ، من به تو خوبی کنم و تو هم به من ، من در مقابل تو گذشت داشته باشم و تو هم در مقابل من و ، و ، و …

باز حکیم ادامه می دهد: به خورشید تابان در آسمان نگاه کن که چطور با نور و گرمای خود به موجودات زنده حیات می بخشد ، به این مورچه نحیف و کوچک بر روی زمین نگاه کن که دانه ای چند برابر وزن خود را به دندان زده و می برد ، به این طبیعت سرسبز نگاه کن ، به این گلهای زیبا و این صدای دلنشین پرندگان گوش کن ، به این همه زیبایی در هر رنگ و شکل و رفتاری که در کنارمان هستند و ما با آنها زندگی و عمل می کنیم توجه کن اینها همه ما را به درک بهتر خداوند هدایت می کنند و ما را به او میرسانند.

پس تو ای جوان سعی کن به خوبی این مسائل و جریاناتی که در اطرافت وجود دارد و اتفاق می افتد توجه کنی و ببینی، وهمیشه سعی کن هم نوا با آنها باشی تا بتوانی به شناخت ملموس تر و ارزشمندتر خداوند برسی …

” مهدی یاری خسروشاهی ”

[ ۱۳٩۱/٢/۱۱ ] [ ٩:٢٩ ‎ق.ظ ] [ رنگین کمان خدا ]

خـدا را شکـر کنیـم

 


I am thankful for the alarm that goes off in the early morning house,
because it means that I am alive

خدا را شکر که هر روز صبح باید با زنگ ساعت بیدار شوم، این یعنی من هنوز زنده ام


I am thankful for being sick once in a while,
because it reminds me that I am healthy most of the time

خدا را شکر که گاهی اوقات بیمار میشوم، این یعنی بیاد آورم که اغلب اوقات سالم هستم


I am thankful for the husband who snoser all night,
because that means he is healthy and alive at home asleep with me

خدا را شکر که تمام شب صدای خرخر شوهرم را می شنوم
این یعنی او زنده و سالم در کنار من خوابیده است


I am thankful for my teenage daughter who is complaining about doing dishes,
because that means she is at home not on the street

خدا را شکر که دختر نوجوانم همیشه از شستن ظرفها شاکی است
این یعنی او در خانه است و در خیابانها پرسه نمی زند


I am thankful for the taxes that I pay, because it means that I am employed

خدا را شکر که مالیات می پردازم، این یعنی شغل و درآمدی دارم و بیکار نیستم


I am thankful for the clothes that a fit a little too snag,
because it means I have enough to eat

خدا را شکر که لباسهایم کمی برایم تنگ شده اند، این یعنی غذای کافی برای خوردن دارم


I am thankful for weariness and aching muscles at the end of the day,
because it means I have been capable of working hard

خدا را شکر که در پایان روز از خستگی از پا می افتم، این یعنی توان سخت کار کردن را دارم


I am thankful for a floor that needs mopping and windows that need cleaning,
because it means I have a home

خدا را شکر که باید زمین را بشویم و پنجره ها را تمیز کنم، این یعنی من خانه ای دارم


I am thankful for the parking spot I find at the farend of the parking lot,
because it means I am capable of walking
and that I have been blessed with transportation

خدا را شکر که در جائی دور جای پارک پیدا کردم
این یعنی هم توان راه رفتن دارم
و هم اتومبیلی برای سوار شدن


I am thankful for the noise I have to bear from neighbors,
because it means that I can hear

خدا را شکر که سرو صدای همسایه ها را می شنوم، این یعنی من توانائی شنیدن دارم


I am thankful for the pile of laundry and ironing,
because it means I have clothes to wear

خدا را شکر که این همه شستنی و اتو کردنی دارم، این یعنی من لباس برای پوشیدن دارم


I am thankful for the becoming broke on shopping for new year,
because it means I have beloved ones to buy gifts for them

خدا را شکر که خرید هدایای سال نو جیبم را خالی می کند
این یعنی عزیزانی دارم که می توانم برایشان هدیه بخرم


Thanks God... Thanks God... Thanks God

خدا را شکر... خدا را شکر... خدا را شکر

[ ۱۳٩۱/٢/٥ ] [ ٩:٢٢ ‎ق.ظ ] [ رنگین کمان خدا ]

 

(( خداوند تبارک و تعالی می فرماید : به عزت و جلال و بزرگواری و رفعتم سوگند که آرزوی هر کس را که به غیر من امید بندد به نومیدی قطع کنم. او در گرفتاری ها به غیر من آرزو می بندد در صورتیکه گرفتاری ها به دست من است؟ و به غیر من امیدوار می شود و در فکر خود در خانه جز مرا می کوبد؟ با آنکه کلید همه درهای بسته نزد من است و در خانه من برای کسیکه مرا بخواند باز است.
کیست که در گرفتاری ها به من امید بسته و من امیدش را قطع کرده باشم؟ کیست که در کارهای بزرگش به من امیدوار گشته و من امیدش را از خود بریده باشم؟
من آرزوهای بندگانم را نزد خود محفوظ داشته و آنها به حفظ و نگهداری من راضی نگشتند و آسمان هایم را از کسانیکه از تسبیحم خسته نشوند (فرشتگان) پر کردم و به آنها دستور دادم که در های میان من و بندگانم را نبندند, ولی آنها به قول من اعتماد نکردند. مگر بنده نمی داند که چون حادثه ای از حوادث من او را بکوبد کسی جز به اذن من آنرا از او بر ندارد. پس چرا از من روی گردانست. من با جود و بخشش خود آنچه را از من نخواسته به اومی دهم , سپس آن را از او می گیرم و او برگشتنش را از من نمی خواهد و از غیر من می خواهد؟ او درباره من فکر می کند که ابتدا و پیش از خواستن او عطا می کنم ولی چون از من بخواهد به سائل خود جواب نمی گویم ؟
مگر من بخیلم که بنده ام مرا بخیل می داند؟ مگر هر جود و کرمی از من نیست؟ مگر عفو و رحمت دست من نیست؟ مگر من محل آرزوها نیستم؟اگر همه اهل آسمانها و زمینم به من امید بندند و به هر یک از آنها به اندازه امیدواری دهم , به قدر مورچه ای از ملکم کاسته نشود. چگونه کاسته شود از ملکی که سرپرست آن هستم؟ پس بدا به حال آنها که از رحمتم نومیدند و بدا به حال آنها که نافرمانیم کنند و از من پروا نکنند.))

[ ۱۳٩۱/۱/۱٤ ] [ ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ ] [ رنگین کمان خدا ]

امام حسین (ع): اگر دینی‌ ندارید

و از معاد و روز قیامت‌ نمی‌ترسید، پس‌ لااقل‌ در دنیا آزاده‌ و جوانمرد

باشید.

 امام حسین (ع) : شکرگزاری برای نعمت پیشین، نعمت تازه ای را

سبب می شود .

امام حسین (ع): آگاه‌ باشید که‌ یکی‌ از نعمتهای‌ الهی‌ بر شما حاجات‌ و

نیازهای‌ مردم‌ به‌ شما است‌، پس‌ از این‌ نعمتها بیزار نشوید که‌

برمی‌گردند و به‌ جایی دیگر می‌روند.

امام حسین (ع): خداوند رتبه‌ها و منزلهای عالیی را به‌ خاطر صبری‌

که‌ بندگان‌ در مقابل‌ تحمل‌ ناملایمات‌ به‌ خرج‌ دهند ، به‌ آنان‌ عنایت‌

می‌فرماید.

امام حسین (ع): کسى‌ که‌ از تو حاجتى‌ خواسته‌ است‌، آبروى‌ خود را با

درخواست‌ از تو ریخته‌ است‌، تو دیگر با رد کردن‌ او، آبروى‌ خود را

نریز.

امام حسین (ع): حرص‌ و آز نوعی فقر روانی‌ است‌، سخاوت‌ و بخشش‌

نوعی‌ بی ‌نیازی‌ است‌.

امام حسین (ع): درباره‌ برادر مؤمنت‌ پشت‌ سر سخنیی بگو که‌ دوست‌

داری‌ او پشت‌ سر تو بگوید.

امام حسین (ع): کسی‌ که‌ گرفتاری‌ و اندوه‌ مؤمنی را برطرف‌ کند و او

را آسوده‌ کند، خداوند گرفتاری‌ و اندوه‌ دنیا و آخرت‌ را از او رفع‌

می‌کند.

امام حسین (ع): از زمین خوردن کسى شاد مشو که نمى‏دانى گردش روزگار براى تو

چه در آستین دارد.

امام حسین (ع): کسی که تو را دوست دارد، از تو انتقاد می کند و کسی که با تو دشمنی دارد، از تو تعریف و تمجید می کند.

امام حسین (ع): از نشانه های عالم ، نقد سخن و اندیشه خود و آگاهی از نظرات مختلف است .

[ ۱۳٩٠/۱۱/٢٢ ] [ ٤:۱٦ ‎ب.ظ ] [ رنگین کمان خدا ]

 

رازِ راه،

رفتن است

 

راز رودخانه،

پل

 

رازِ آسمان،

ستاره است

 

رازِ خاک،

گُل

 

رازِ اشک ها،

چکیدن است

 

رازِ جوی،

آب

 

رازِ بال ها،

پریدن است

 

رازِ صبح،

آفتاب

 

رازهای واقعی

رازهای بر ملاست

مثل روز،روشن است

 

راز این جهان خداست

 

[ ۱۳٩٠/۱۱/٥ ] [ ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ ] [ رنگین کمان خدا ]

این منم پروردگار مهربانت

 

منم زیبا

که زیبا بنده ام را دوست میدارم

تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید

تو را در بیکران دنیای تنهایان

رهایت من نخواهم کرد

رها کن غیر من را آشتی کن با خدای خود

تو غیر از من چه میجویی؟

تو با هر کس به غیر از من چه میگویی؟

تو راه بندگی طی کن عزیز من، خدایی خوب میدانم

تو دعوت کن مرا با خود به اشکی، یا خدایی میهمانم کن

که من چشمان اشک آلوده ات را دوست میدارم

طلب کن خالق خود را، بجو ما را تو خواهی یافت

که عاشق میشوی بر ما و عاشق میشوم بر تو که

وصل عاشق و معشوق هم، آهسته میگویم، خدایی عالمی دارد

تویی زیباتر از خورشید زیبایم، تویی والاترین مهمان دنیایم

که دنیا بی تو چیزی چون تو را کم داشت

وقتی تو را من آفریدم بر خودم احسنت میگفتم

مگر آیا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟

هزاران توبه ات را گرچه بشکستی؛ ببینم من تو را از درگهم راندم؟

که میترساندت از من؟ رها کن آن خدای دور؟!

آن نامهربان معبود. آن مخلوق خود را

این منم پروردگار مهربانت، خالقت، اینک صدایم کن مرا با قطره ی اشکی

به پیش آور دو دست خالی خود را، با زبان بسته ات کاری ندارم

لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم

غریب این زمین خاکی ام، آیا عزیزم حاجتی داری؟

بگو جز من کس دیگر نمیفهمد. به نجوایی صدایم کن، بدان آغوش من باز است

قسم بر عاشقان پاک با ایمان

قسم بر اسبهای خسته در میدان

تو را در بهترین اوقات آوردم

قسم بر عصر روشن، تکیه کن بر من

قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور

قسم بر اختران روشن اما دور، رهایت من نخواهم کرد

برای درک آغوشم، شروع کن، یک قدم با تو

تمام گامهای مانده اش با من

تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید

تو را در بیکران دنیای تنهایان، رهایت من نخواهم کرد....


[ ۱۳٩٠/۱٠/۸ ] [ ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ ] [ رنگین کمان خدا ]

خدای قارون

قارون از بس گناه کرد هرچی موسی نصیحتش کرد فایده ای نداشت

خدا به موسی گفت عذابمو در اختیارت گذاشتم

به زمین فرمان بده قارون تو خودش با  مالش فرو ببره

موسی گفت زمین قارون را بگیر

یه مقدار از پاهای قارون فرو رفت تو زمین

قارون فهمید دیگه کارش تمومه بنا کرد گریه کردن

گفت موسی غلط کردم

موسی گفت نه زمین قارون را بگیر

نصفی از بدنش فرو رفت تو زمین

بار دوم بنا کرد به التماس کردن

موسی به خدا دیگه گناه نمیکنم من تسلیم تو میشم

موسی گفت نه زمین قارون را بگیر

تا سینش فرو رفت تو زمین

بار آخر گفت موسی غلط کردم

موسی گفت زمین قارون را بگیر بار سوم نفرین کرد

قارون و تمام ثروتش تو زمین فرو رفتن موسی خوشحال شد

فردا اومد کوه طور مناجات کرد هرچی خدا را صدا زد دید خدا جوابشو نمیده

خدایا چرا جواب منو نمیدی من موسی هستم پیامبر تو

خطاب شد موسی چقدر بنده ی من قارون دیروز تو را صدا زد تو جوابشو ندادی

موسی به عزت و جلالم اگه یه بار میگفت خدا من اونو نجاتش میدادم

من اونو میبخشیدم

 

حق تعالی گفت قارون زار زار                 خواند ای موسی ترا هفتاد بار

تو ندادی هیچ باز او را جواب                        گر بزاری یک رهم کردی

خطاب شاخ شرک از جان او برکندمی              خلعت دین در سرش افکندمی

کردی ای موسی به صد دردش هلاک         خاکسارش سر فرودادی به خاک

گر تو او را آفریده بودیی                           در عذابش آرمیده بودیی

آنکه بر بی‌رحمتان رحمت کند                    اهل رحمت را ولی نعمت کند

هست دریاهای فضلش بی‌دریغ               در بر آن جرمها یک اشک میغ

هرکه را باشد چنان بخشایشی                     کی تغیر آرد از آلایشی

هرکه او عیب گنه‌کاران کند                       خویش را از خیل جباران کند

 

از کتاب منطق الطیر عطار نیشابوری

 

[ ۱۳٩٠/٩/٢۳ ] [ ٥:٤٦ ‎ب.ظ ] [ رنگین کمان خدا ]

 

حضرت امام حسین (ع) : عبادت ‌کنندگان سه گروهند: 1- گروهی خداوند را به انگیزه رسیدن به پاداش و دست‌یافتن به نعمتهای نامحدودش عبادت می‌کنند، این دسته از عبادت‌کنندگان مانند سوداگران سودجو است. 2- بعضی خداوند را از ترس عذاب می‌پرستند و عبادت می‌کنند که این دسته از عبادت‌کنندگان در خور بردگان زرخرید است. 3- و کسانی هستند که خداوند را به منظور شکرگزاری و انجام یک وظیفه انسانی پرستش می‌نمایند ( خداوندا من تو را عبادت می‌کنم چون لایق پرستش و عبادت هستی ) این دسته از عبادت‌کنندگان عبادت انسان‌های احرار و آزادگان است و چنین عبادتی افضل و برتر از تمام عبادات است. الحدیث جلد 3 صفحه 276

از حضرت ابى عبد اللَّه علیه السلام روایت شده که هر گاه یکى از شما اراده کند هر آنچه را که از خدا بخواهد باو داده شود امیدش را باید از مردم قطع کند تا بآن برسد هر گاه این مطلب را فهمید از خدا هم چیزى طلب نمی ‏کند مگر اینکه به او داده شود.  ارشاد القلوب جلد 1 صفحه 258


امام حسین (ع) : ایمان بنده مومن کامل نمیشود مگر اینکه در او چهار خصلت باشد : 1.اخلاقش نیکو باشد ، 2.بخشنده باشد ، 3.از گفتن حرفهای زیادی خودداری کند ، 4.زیادی مالش را انفاق کند.  ارشاد القلوب جلد 1 صفحه 454

امام حسین (ع) : هرکس زبانش راستگو باشد کردارش پاکیزه باشد و هرکس نیت خیر داشته باشد روزیش فراوان گردد و هرکس با زن و بچه اش خوشرفتار باشد عمرش طولانی شود.  ارشاد القلوب جلد 1 صفحه 323


[ ۱۳٩٠/٩/٥ ] [ ٦:۳۱ ‎ب.ظ ] [ رنگین کمان خدا ]

 

صمیمیت خرقانی با خدای متعال سبب شده است که در درون او لحظه هایی بگذرد که در ادبیات عرفانی جهان همتا ندارد .

گویند ابوالحسن خرقانی

شبی نماز می کرد . آوازی شنید که « هان ! بوالحسن ! خواهی که آنچه از تو می دانم باخلق بگویم تا سنگسارت کنند ؟

شیخ گفت :

ای بار خدایا ! خواهی تا آنچه از رحمت تو می دانم و از کرم تو می بینم با خلق بگویم

تا هیچ کس سجودت نکند ؟

آوازی شنید که :

نه از تو و نه از من !

 

 

 

این حکایت را به نام بایزید و بدین گونه نیز به نظم آورده اند .

 

در کنار دجله روزی با یزید           می شدی با جمع یاران و مرید

 

ناگهان بانکی ز بام کبریا                سوی اوآمد که ای شیخ  ریا !

 

میل آن داری که بنمایم به خلق          آنچه پنهان داری اندر زیر دلق ؟

 

تا خلایق قصد آزارت کنند               سنگباران بر سر دارت کنند

 

گفت یا رب میل آن داری تو هم            شمه ای از لطف تو سازم رقم

 

تا خلایق از عبادت کم کنند                از نماز و روزه و حج رم کنند؟

 

پاسخ دادند کای شیخ زمن             نی زما و نی ز تو ، رو دم مزن

 

 

[ ۱۳٩٠/٩/٤ ] [ ٩:۱٦ ‎ب.ظ ] [ رنگین کمان خدا ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.
درباره وبلاگ

خدای خوب و مهربونم، این وبلاگ رو ساختم تا گوشه ای از عشقمو بهت نشون بدم امیدوارم که برای فرد دیگری هم مفید باشه.
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب
free counters IP